اما گاه سری به وبلاگ های قشنگ تان زده ام، چیزی خوانده ام و یواشکی و زود فلنگ را بسته ام طوری که پدر جدتان هم نفهمیده است و گاه چیزکی مثلا داستانی کوتاه یا شعری کوتاه تر نوشته ام و آن قدر چپ و راستش کرده ام که آماده گذاشتن در تاریک روشن وبلاگ حقیرم شود که متاسفانه در بازخوانی های نهایی متوجه شده ام که حتا گه اش هم دیگر نمانده و دست آخر دورش انداخته ام... نشده است. گاهی نمی شود، نمی دانی از کدام لبه کلمه بگیری و چطور بچینی اش تا پازلت کامل شود. که خدای ناکرده لبه تیز کلمه ات آن جای کسی را ندرد و یا نسوزاند! بخصوص اگر دلت هم این گونه پر از گرفتن باشد که وقتی از تو می پرسند: "چه شده؟" کمی مکث می کنی و بعد می گویی: نمی دانم و یا: چیزی نشده است! و بعد همه اش به نقطه ای خیره می مانی و به عادت هوشنگ سبیلوی عزیزمان از هفت پشت داشته و نداشته ات را با چند میلیون جمعیتی که می شناسی و نمی شناسی در همان نقطه تاریک و تنگ خیره گی ات می سازی و می سازی... حتا اگر داستانی که ساخته ای اشتباه باشد. آخر این روزها همه چیز ما اشتباه از آب در می آید!
آری عزیزان ذهن نازنین من هم این روزها مثل این کامپیوترهای بی مرام که مدام در پی کاوش و به قول شما اسکن اطلاعات داشته و نداشته شان هنک می کنند، در حال کاوش و اسکن خاطرات داشته و نداشته اش از قدیمی و جدید، دور و نزدیک، گذشته و نا آمده، ماژور و مینور، بی کلک و با کلک، علمی و تخیلی و نیز تخمی و تخیلی می باشد که این گونه ساکت و منزوی مسلک شده و چیزی تراوش نمی کند دیگر و دل صاحب اش را هم گیرانده است...
۱۷/۰۵/۸۸
هر وقت دل هامان بگیرد
مرتکب پرتاب کلماتی می شویم
قلمبه
بر سر و کله هم و
"شعر" می گوییم اش
ولی من بر این باور نیستم!
۰۳/۰۵/۸۸
برگ بادی بود بر باران هنوز بند نیامده
بر سرد و خیس کف خیابان
بر عرض کوچک پیاده روها
و این سوی آن همه پنجره های نیمه باز
پیاده ترانه خوان
رو در باد
و ترانه ات
چه باران ساز
( این گونه هم می شود گفت) :
برگ بادی بر باران هنوز بند نیامده
بر سرد و خیس کف خیابان و
عرض کوچک پیاده رو ها
بودی
بر آن سوی این همه پنجره ها...
که نیمه باز
پیاده ترانه خوان
رو به باد
و ترانه ات
چه باران ساز
۰۳/۰۵/۸۸
گنجشکان قارقار
کلاغان واغ واغ
و سگان به هیئت بنی آدم
دست در دست
گو به یک پیکر
چه سیه برگ درختان
و کوته سقف آسمان*
چونان که گفت: زمستان
و برادرانت
خواهرانت
به رج زدن زمین هاشان
مال هاشان
خانه هاشان سر خوش
سقف خانه ما اما
فرو ریخته از هیاهوشان
بگو خواب بوده ام مادر
خواب دیده ام
که پدر به نیمه شب ها
نشسته باز به کنج عمیق افکارش
هیچ وقت ندانستم... آه
تا کجاها می رود
از دریچه سرخ و روشن سیگارش
چه تلخ و پر گلایه
و تو چه نجیبانه باز
چونان که غصه:
آرام ... آهسته
پدرت هم بود
از پس 5 سال نبودنش
بود حالا
باز بیشتر از ما و من
چه بیش تر بود
می گفت : ساکتی ؟!! تعریف نمی کنی دیگر!
چه خبرها دیگر؟
و خیلی بود و نبود هیچ که بگویمش
گریستم به هق هق
آن گونه که مرد را نشاید...
و بیرون نعره می زدند
به در می زدند
سر به دیوار می کوفتند
می دویدند
پی در پی
انگار کن یونسکو بگوید :
های کرگدنان!!!
و من همان طور در آینه خیره مانده بودم
نکند به گله کرگدنان پیوسته باشم
نه هنوز دلقکی بودم
دست و دهان بسته
نپیوسته ام ... هیچ وقت
...
پدرت دیگر رفته بود
و فریادهامان
گو با خواب در سینه ها
خشکیده بود
...بگو خواب بوده ام مادر
خواب دیده ام:
گم کرده در هیاهوی شهر
صدای پهن جانمازت
عطر جمعه آش هایت
و هر شب و روز
خواب:
آه... چه دهشتناک
گو پلک گشادنی به دوزخ
چه سردرگم
چو کودکی به خود شاشیده در خواب
معلق رستاخیزی دیگر
چونان معتادی به ترک افیون
هر شب و روز ترسیده ام
دلقک دهان بسته خواب هام می گفت باز
صبح بیدار تا شوی یادت نیست
این آخریست دیگر
آخرین کابوس است
وای بر من
اگر دستم انداخته باشد!
گر چه
دور از تو
دنیا همه اش کابوس است
05/06/87
* وام از زمستان اخوان ثالث
سپید آلود
و شب از خانه های خفته صاحب هاش
خواب آلود
ومن : این شب زده
بیدارچندین ساله آن مغموم
که مست از ضرب های ریزریز چابک سیار
می چرخم چو آن کودک
که دور خود
- چه می گردی ؟...
... به زیر آن غول سای
این پر سپید برزمین مانده
به وقت خفت انگار از ازل
این آدمان از دیر خواب آلود...؟
و می خندد
و می گویم – ولی این بار در خود - : های...!؟
به برف اندود گشته گفتم این برزن سپید آلود
و این مردم چه خواب آلوده
گویی از ازل از دیر
که جغد این شوم می شوبد
رخ مهتاب اندر آب
ببینیم اش اگر حتا ته این حوض
گو درخواب...
ولی او باز می خندد!
... و می خندد! ... و می خندیم ... !!!
و می گردیم و می خندیم و می گردیم ...
به طرب اش چابک و سیار
که گویی از ازل این بار
که باشد صبح صادق تا
پس این سرد و تر مانده
تک این کوی آدم هاش
خواب آلود
هی... هی هات خواب آلود ...
۲۷/خرداد/۸۷
زمان زیادی از نگارش این رمان و البته به صورت آن لاین گذشته و نقدهای بسیاری بر آن نوشته اند ، آن قدر که خود قاسمی هم دوباره داستان را تعریف کند و مصاحبه و گفتگوی رادیویی و تلویزیونی و ... تا آخر هم حتما همه شان به تیغ کارد فراموش کنند وردی را که بره ها می خوانند و ... با این همه به دو دلیل این ها را می نویسم: اول که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است و دوم که اصلا کارم نقادی نیست که از این قافله ها جا بمانم.
- زبان از ابتدا نشان می دهد که این کار هم چون قبلی ها نمی تواند یک خط را دنبال کند - از زیبایی های این ساختار است - و نیز از شیوه جریان سیال ذهن که مناسب این گونه نثرها ست بهره می برد. سه خط داستانی و در یک امتداد از ذهن آقای " ر " روایت می شود : ۱- او که معلم و نوازندهء سه تار است و به عشق رسیدن به چهلمین سه تار، که باید جادویی باشد، تمام درهای مملکت اش را از جا در می آورد ۲- او که روی تخت یکی از بیمارستان های پاریس انتظار می کشد بریده شدنِ تکه ای دیگر از هستی اش را و نیز بریده شدن از تکه ای دیگر از هستی اش ۳- و او که کوچک است، نوجوان است، جوان است و هنوز در کوچه پس کوچه های جنوبی کشورش عاشق است، کتاب می خواند، کتک می خورد، با نوای ساز جمعه زندگی می کند و ...
- این سه خط چون سه تار جادویی در ذهن راوی داستان چنان در هم تنیده اند که هر بار برای رهایی از این درهم تنیده گی می بایستی چون شال مادام هلنا از یک سو شکافته شوند و از سویی دیگر بافته تا عاقبت یک جا به هم برسند، که نمی شود هیچ وقت. که یک تکه اش را هم انگار آخر سر خود نویسنده جدا کرده از داستان، قسمت 40 داستان، تا ۳۹ قسمتی بشود و البته درست است که اگر این چهلمین سه تار هم عینیت پیدا کند پس کدام تمپلت جهان کم باید باشد که انسان به امید یافتن اش تکاپو کند و به قول قاسمی اگر این چنین باشد چه حاجت است به تمپلتی دیگر و جدید که نقص قبلی را بپوشاند. پس رویا لاجرم باید همان رویا بماند. قسمت چهلم داستان و چهلمین ستار، که جادویی ست، باید همان گونه رویا بماند...
- نوشته بودند که نوستالژی سکسی است یا رمان سکسی است و نمی دانم از این دست اصطلاحاتی که رایج است!!! خب اگر این گونه قاسمی بی پرده می تواند به خلوت ها مان برود و بی واهمه بگوید این گناه اوست؟ و اگر مانمی خواهیم و این حرف ها را گذاشته ایم برای خلوت و با خودمان پس گناه قاسمی چیست ؟ و اصلا مگر یک حس نوستالژیک نمی تواند همه این مقوله ها را تحت الشعاع قرار دهد؛ ضعف فرهنگی مان را، عشق به وطن و پدر و مادر و ساز و سکس و خشم و جماع ذهنی و همه و همه مان را ...؟ وقتی هستند پس باید دربر بگیردشان دیگر. چرا نگوییم رمان یا نوستالژی عشقی یا نوستالژی موسیقی مثلا و یا ... ؟ اصلا این گونه نگاه کردن به این دست داستان ها پرت است.
- و اما از این ها که بگذریم داستان بلند "وردی که بره ها می خوانند" از این حیث که آن لاین نوشته شده (و شاید اولین بار است که نویسنده ای این گونه برهنه می کند خود را برای مخاطب هاش) کار ارزنده ای است در داستان نویسی. در دنیای بداهه گویی هیچ قطعیتی نیست و تکلیف چیزی را از پیش نمی توان تعیین کرد و اصلا بداهه می گوییم که بیشتر بشناسیم و بدانیم. جهانی را با استفاده از عناصری که دست اتفاق و تصادف برایمان جور می کند بسازیم و در قالب آن بتوانیم حرف هامان را بزنیم، این گونه برهنه در حضور دیگران، سخت است حتما. بداهه کاری را در بازیگری تیاتر تجربه کرده ام اما به گمان ام در نویسندگی هزاران بار کار مشکل تر خواهد بود. اگر در یک شب اجرا یکی از کاراکترهای نمایش کار بداهه ای بکند، اگر مبنای اجرا هم بر بداهه سازی باشد، حداقل شخصیت او برایت آن جا تعریف دارد و تو می دانی با که و چه طرفی و چگونه باید جلو ببری کار را. اما تصور کنید داستان بلندی را هر شب و به صورت آن لاین بداهه نویسی می کنی و ممکن است هر لحظه شخصیت های جدیدی وارد داستان ات شوند که هیچ وقت ندیدیشان. آن وقت چه باید بکنی با آن ها؟ بخصوص وقتی بدانی گریبان ات را تا ۴۰ شبانه روز و پس از آن تا همیشه رها نخواهند کرد....؟ رضا قاسمی جایی در یادداشت های شبانه اش گفته بود " نمی دانم این ننه دوشنبه از کجا سر گذاشته و آمده در داستانم و حال نمی دانم چه کنم با او ..." با این همه هیچ وقت باورم نشد که ننه دوشنبه را ندیده باشد!!!).
درست می گوید او : " آفرینش ادبی از جایی می آید بس عمیق تر از آگاهی"
خرداد ۱۳۸۶
صداي سنگين گام هايش مي گذارد مگر. پتو را روي سر مي كشم، کیپ کیپ و بوي گند جوراب ها و تهوع لباس ها را به سینه . صداي قدم هايش مي آيد باز ، در گوش ها مانده هم چنان. تاريك است اينجا. بيشتر از اين شب حتا كه نمي بينم اش، كه از ته آن صداي جيرجيرك ها، دل خراش و زيبا چون زندگي، به همراه صداي گه گاه سوتي كه در محوطه بيرون مي پيچد و در آسايشگاه همهمه اي كوتاه برپا مي كند به گوش مي رسد وبعد تحمل هيس گفتن هاي این نگهبان كه دشوارتراست از تحمل بوي گند جوراب هاي هنوز مانده بر پا.
ساعتي است اين چشم برهم گذاشتن ها. به گذاشتنش نمي ارزد ... مي گذارم. محض عادت چند وقتی كه اينجا بوده ايم. صدا... صداها به سان هزاران نگهبان به پاس ايستاده اند خفتن ما را، با پوتين هايي سنگين. واهمه از بيدار شدنِ فردا نمي گذارد كه بخوابم.خود را به خواب زده ام.آه... چه مسلخي...
۸۳/۰۳/۲۹
حتا اگر بهاری دوباره
... نطفه زرد خزانی را به شاخه می نشیند باز.
اردیبهشت ۸۳